پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - قبلهام يك گلسرخ - عزیزی ابوالفضل

قبله‌ام ‌يك‌ گل‌سرخ
عزیزی ابوالفضل

گر شعر «آهوي كوهي» حنظله‌ي باد غيسي را پدر سروده‌هاي مكتوب پس از اسلامِ در ايران بدانيم، شعر فارسي از آغاز پيدايش و شكل‌گيري وزن عروضي تا به اكنون كه در «هزاره‌ي دوم آهوي كوهي» به‌سر مي‌بريم، فراز و نشيب‌هاي فراواني در سبك سُرايش و تاثير زبان‌هاي مختلف و تولد و مرگ واژگان به خود ديده است. به لحاظ محتوا مي‌توانيم در يك دوره بسيار بلند (بيش از هزار سال) و يك دوره‌ي نوپا ـ كه اكنون در آن به‌سر مي‌بريم ـ دوعنصر بسيار برجسته را درآن ببينيم كه به نحوي آشكار، از هم متمايز مي‌شود.
جدا از موضوع «مدح» كه داغ ننگي بر پيشاني ادب پارسي است، قرن‌ها بود كه شعر، كجاوه‌اي براي حمل حكمت و فلسفه و پيام‌هاي اخلاقي و عرفاني و تربيتي مستقيم بود؛ يعني به حكم اقبالِ عامه به شعر، هر انديشه‌ورزي كه مي‌خواست به صورت شيوا و مانا، دانسته‌هايش را به ديگري منتقل كند، از زبان شعر استفاده مي‌كرد، نگاهي به ميراث به جاي مانده از عرفان، و فيلسوفان و پزشكان شاعر نشان مي‌دهد كه چگونه در گذر سال‌ها و سده‌ها، امثال حديقة‌الحقيقة و منطق‌الطير و لاميه‌ها و تائيه‌ها، به مدد شعر از دسترس حوادث در امان ماندند؛ آن هم در سرزميني كه گذرگاه اقوام و ميدان جنگِ گاه و بي‌گاه طوايف و قبايل و نژادها بوده است.
در همين دوره‌هاي قاجار، حاج ملاهادي سبزواري فيلسوف بزرگ وقت، زبان شعر را براي آموزش حكمت به‌كار برد، ولي در اواخر دوره‌ي قاجار، خانه‌تكاني‌اي به نام مشروطيت، هم‌زمان با دگرگون ساختن فكر مردم، شعر را نيز دستخوش تحول قرار داد و مفاهيم تكراري عرفان و حكمت و پند و اندرز، آرام‌آرام جاي خود را به مفاهيم سياسي و مشكلات كوچه و بازار داد و از اين پس است كه موضوعات شعري متنوع‌تر شد و سخنوران بسياري كه پيام شعري‌شان چيزي جدا از مقولات قرن‌هاي گذشته بود ماحصل آن خانه‌تكاني‌هاي بزرگ، ظهور انديشه‌ي نيمايي در شعر فارسي بود كه «آب در خوابگاه مورچگان» ريخت و پس از نيما شعر نو و آزاد و سپيد و موج ناب و ادبيات پايداري و غيره از راه رسيدند.
امروزه نمي‌توان تاثير انديشه‌ها و فلسفه‌هاي نوين جهاني را در شعر ناديده گرفت. اگر تا ديروز دين و مذهب جزو لاينفك سروده‌هاي شاعران بود، به يُمن وجود انواع «ايسم‌ها» و فلسفه‌ها، امروزه رد پاي نهليسم و فمنيسم و... را مي‌توان در شعرهاي شاعران ديد. از طرف ديگر پست مدرنيسم تمام اعتقادات و انديشه‌ها و باورها را در شعر، به چالش فراخوانده، هنر براي هنر شروع به عرض اندام نمود.
در سرزميني چون ايران كه شعر جزو جوهره‌ي مردم است و از در و ديوار آن، شعر مي‌ريزد و پير و جوان ملزم به شعرخواني و شعرگويي ـ اگرچه غيرمستقيم ـ مي‌باشند، عادت به شنيدن شعر معمول است. اين عادت باعث مي‌شود كه ما نيز چون پدران‌مان و پدران پدران‌مان، كه اشعار را تحت سيطره افاعيل عروضي خوانده‌اند و نوشته‌اند، ناخودآگاه شعري را بيش‌تر بپسنديم كه بر اساس قوانين خليل‌بن احمد و شمس قيس باشد و شعرهاي خارج از سبك فوق، نه‌تنها بين مردم جا نيفتد، بلكه بسياري از آن‌ها ـ اگرچه زيبا و قوي و قابل تأمل باشد ـ در بوته‌ي فراموشي و گم‌نامي، خاك بخورند؛ اما سهراب سپهري تا اندازه‌ي زيادي توانست با زبان جديدي با مردم ارتباط برقرار كند؛ شعرهايي چون «به سراغ من اگر مي‌آييد الخ» و «خانه دوست كجا است» و بندهايي چون «كاش مردم دانه‌هاي دل‌شان پيدا بود» و «صدا كن مرا، صداي تو خوب است» زينت خانه‌ها و خودروها و دفتر خاطرات گرديد كه همين نشانه‌ي توفيق او در سخن گفتن با زبان عامه بود.
براي جُستارِ در انديشه‌ي مذهبي سهراب، بايد به سراغ «هشت كتاب» او رفت، كه سروده‌هاي آن در كتاب‌هاي مختلفش نمودار انديشه‌ي اين شاعر ـ نقاش بزرگ است. سهراب در «مرگ رنگ» چاپ ١٣٣٠ خورشيدي، آن‌گونه كه در «مرغ معما» مي‌سرايد «درونش پر از هياهو است» و زندگي در نظرش سرابي است كه با «شعرهاي گذشته» پيوند دارد. او فكر مي‌كند كه همه چيز را خواب مي‌بيند. نقاشي تنها و سرگردان، كه «رنگي نيست» تا برايش بگويد «اندكي صبر، سحر نزديك است» و در «سرگذشت» خود مي‌گويد: «هيچ كس نيست به ساحل پيدا» و همين انسان سرگردان تنها، رنج مي‌برد و روياهايش بي‌تار و پود هستند؛ يك جهنم سرگردان.
نيك مي‌دانيم مذهب، كشتي نجاتي است براي آناني كه هيچ هدف و مقصودي در بحر قلزم زندگي برايشان مقصود نيست. هدف و غايتي كه در جوهره‌ي مذهب و دين نهفته است، به فرد اين كمك را مي‌كند تا احساس بيهودگي و رنج نكند و پوچ‌گرايي و جنون و خودكشي را براي گريز از اين منجلاب، برنگزيند. هر مذهبي فرد را به شناختي خاص از حيات مي‌رساند و تلاش براي فهميدن و درك اين شناخت، مي‌تواند همان عرفان باشد. اين‌گونه است كه مي‌توانيم عرفان اسلامي، عرفان مسيحي، عرفان بودايي و... را در مذاهب گوناگون شاهد باشيم. هرچند جوهره‌ي عرفان يكي است، ولي بر اساس تكامل مذاهب، عرفان آن‌ها هم بايد كامل باشد.
سهراب براي پيدا كردن خود و گريز از رنج‌هايي كه به فريادش درمي‌آورد: «كاش به اين‌جا نچكيده بودم» به عرفان روي مي‌آورد؛ با اين تفاوت كه به رغم بانگ بلندش، بر اين كه «من مسلمانم» دست از كنكاش در عرفان بودايي و سرزمين رازآميز هند برنمي‌دارد. او شاعر نيلوفر و غوك و مرداب و «جمنا» و بنارس هم است، و همانند آن «تاجر يزدي» كنار جاده ادويه به بوي امتعه‌ي هندي از هوش مي‌رود، همان هندوستاني كه باعث شد كريستف كلمپ ندانسته لنگه دنيا را كشف كند. سپهري نيز براي پيدا كردن خود به هندوستان سفر كرد؛ عكس تاج‌محل را در آب ديد و به قول خودش آن‌قدر گشت تا به جايي رسيد كه در آن‌جا «پيدا ناپيدا بود».
براي شناخت سهراب، شناخت عرفان اسلامي و بوديسم، به طور هم‌زمان لازم است. سهراب، مسلماني است كه قبله‌اش يك گل سرخ است و نمازش را وقتي مي‌خواند كه باد، اذانش را گفته باشد، سرِ گلدسته‌ي سرو، و در پي تكبيرة‌الاحرام علف، با موج قد قامت مي‌گويد و اين‌ها همه بيان‌گر اين است كه سهراب معتقد است تمام موجودات در نماز و تسبيح هستند، همان‌گونه كه قرآن مي‌فرمايد: «النجم والشجر يسجدان». او صداي هوش درختان را به گوش مي‌شنود، و پيدا است كسي كه به اين اصول باور دارد، به روايات مذهبيِ همين اصول نيز در باب آفرينش معتقد است و به تمام كتاب‌هاي آسماني احترام قائل است؛ اول از همه مي‌گويد كه قرآن بالاي سرش است و بعد از تكيه به «بالش انجيل» ياد مي‌كند و اوستاي زرتشت پيامبر را يادآوري مي‌نمايد.
كامل‌ترين اصول انديشه‌ي سهراب سپهري را مي‌توان در «صداي پاي آب» جست‌وجو كرد؛ آن‌جا كه «از پله مذهب» بالا مي‌رود و در وادي شك و يقين و استغناي محبت و عشق و جذبه مي‌افتد. او در اين‌جا مثل عارفي سالك، از «باغ عرفان» صحبت مي‌كند و از اندوه مقدسي كه در عرفان است، جرعه‌جرعه مي‌نوشد و فرياد مي‌آورد: «نور و ظلمت» را ديدم؛ درويشانه از قناعت ـ كه از مراتب عالي عرفان است ـ سخن مي‌راند و مي‌گويد: «من به سيبي خوشنودم» پس همانند دراويشي كه در زاويه‌هاي فقر و قناعت و استغناي از خلق مي‌زيند، حق دارد كه بگويد: از تمام مواهب زميني و آسماني «آسمان مال من است» «پنجره‌ي عشق، زمين، مال من است.»
گفتيم كه «صداي پاي آب» سهراب شناسنامه‌دار و عريان است و از طرف ديگر يادآور شديم شناخت او بدون توجه به دين بودايي و هندي بي‌نتيجه است. به همين جهت سهرابي كه جانمازش گل سرخ است و مهرش نور، «ودا مي‌خواند» و نيلوفر و بودهي و نام مكان‌هايي كه تداعي‌كننده‌ي بودا و هند هستند، در سرودهايش موج مي‌زند. از طرف ديگر شعرش نوعي هايكوي ژاپني؛ هايكو همان شعرهايي است كه تحت سلطه انديشه بودا، سروده مي‌شوند.
از ديگر سو، سهراب مانند هر عارفي از قشري‌گرايي گريزان است. در عرفان اسلامي آن قشري‌گرايي كه در زاهدان فقيهانِ ظاهربين خلاصه شده است، رجوعي به سرودهاي عرفاني شاعران سده‌هاي پيشين و بيان‌گر اين مطلب است كه فقيهِ مدرسه، و زاهد و فتوي، راهي به خرابات ندارد.
سپهري نيز دليل حركت كند يكي از قطارهايش را وجود بار فقه مي‌داند و از اين كه دختر همسايه فقه مي‌خواند، دلش به اندازه يك ابر مي‌گيرد؛ چراكه به قول شمس تبريزي، فقه علم «قال» است و علم «حال» نيست.
سهراب هدف از آفرينش را حركت به سوي پيدا كردن حقيقت مي‌داند «كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت برويم.» به اين دليل، طفل وجود خودش را از «درخت دانايي» بالا مي‌فرستد تا از لانه‌ي پرنده «آزادي و سبك‌بالي» نور «حقيقت» بردارد.
حقيقت، گم‌شده‌ي سهراب است و او اين گم‌شده را در عرفان پيدا كرد؛ راهي شد و در دشت و دره پيدا بودن خدا را درك كرد (مكتب شهود) ؛ چراكه: به هر جا بنگرم روي تو ببينم.
و يا:
يار بي‌پرده از در و ديوار در تجلي است يا اولي الابصار
مرگ در نظر سهراب بسيار زيبا است و معناي زندگي و محصول زيبايي‌هاي طبيعت است؛ همان‌گونه كه زندگي زيبا است. سهراب يكي از خوش‌بين‌ترين شاعران معاصر نسبت به زندگي است و مرگ را پايان كبوتر نمي‌داند. مرگ در نظر او از همه چيز به ما نزديك‌تر است. او در اين مقال، تفسير دقيق «تعرف الاشياء با ضدادها» را مي‌جويد.
نگاه او به زندگي آن‌قدر نرم و ملايم است كه نويسنده‌ي «طلا در مس» او را بچه بوداي اشرافي مي‌نامد.
واژگان به كار رفته در آثار شاعر رنگ‌ها، همه وام‌گرفته از عرفان اسلامي است. اصطلاحاتي چون، تجلي، نور، آفتاب، شوق، اشتياق، غم، اندوه، عشق، محبت، قرآن، نماز، سجده، فقر، استغنا، اذان، قدقامت، سجود، وضو، رستگاري، دوست، دريا، و...، همگي نشان‌گر شناخت او از ريشه‌ها و اصل خود است؛ همان گوهري كه بسياري از هم‌قطارانش سوگ‌مندانه و به بهانه‌ي قالب و محتوا و فرم و... آن‌ها را به كناري نهاده‌اند.